خرید بک لینک
همه ی اون روزایی؛ که بی تو، گذشت…●♪♫کنارِ تو، بودموُ…●♪♫غصه ی رفتنِ تو؛ یه روزی گرفت، تمامِ وجودموُ…●♪♫نمی دونم؛ کجـــایی…؟●♪♫چه تلخه؛ که من، یه خاطره بودم وُ بس…●♪♫نمی تونم از عشقِ تو دل بکنم؛ توو این همه خاطره…●♪♫نمی دونم به چشمِ کی زل بزنم؛ نگاتوُ یادم بره؟!●♪♫هنوزم عشق وُ خاطره هات●♪♫توو دلِ کسی که دوسِت داره، هست…●♪♫همه گوشموُ پُر می کنن؛ که دیگه گریه واسه تو، بسه…●♪♫دستایی که جـدا بودن؛ این همه سال…●♪♫محــاله؛ به هم برسه!●♪♫اونی که؛ همه چیزتوُ دادی براش●♪♫واسه یکی دیگه، دلواپسه!●♪♫همه می دونن؛ عمریه رفتی وُ من همون جوری، دوست دارمت!●♪♫نمیای وُ می میریموُ…●♪♫کاش خبرش؛ برسه یه روزی بهت…●♪♫دلِ دیوونه؛ راضی نمیشه…●♪♫تورو به یکی دیگه، بسپارمت…●♪♫می دونی…●♪♫دل بُریدن از این همه عشق؛ درست مثِ مرگمه!●♪♫خیابونای خلوتوُ پرسه زدن… بدونِ تو، حقمه!●♪♫رفتی وُ هر چی بینِ من و تو، گذشت●♪♫رسیده؛ به گوشِ همه…●♪♫نمی تونم؛ بدیتوُ به روت بیارم!●♪♫غرورتوُ بشکنم…●♪♫دلم می خواد صداتوُ یه بار دیگه؛ با دلهره بشنوم!●♪♫با تو تمومِ پاییزوُ زیرِ یه چتر، دوباره قدم بزنم…●♪♫همه گوشموُ پُر می کنن؛ که دیگه گریه واسه تو، بسه…●♪♫دستایی که جـدا بودن؛ این همه سال…●♪♫محــاله؛ به هم برسه!●♪♫اونی که؛ همه چیزتوُ دادی براش●♪♫واسه یکی دیگه، دلواپسه!●♪♫همه می دونن؛ عمریه رفتی وُ من همون جوری، دوست دارمت!●♪♫نمیای وُ می میریموُ…●♪♫کاش خبرش؛ برسه یه روزی بهت…●♪♫دلِ دیوونه؛ راضی نمیشه…●♪♫تورو به یکی دیگه، بسپارمت…●♪♫چند روز پیش فرستاده شده بود الان ولی بیشتر مناسبه که دیگه هیچ خبری نیست. تظاهر بود؟ کدوم رو باور کنم؟ الان رو یا چد فصل گذشته رو؟!

برچسب: نویسنده: نوید اکبری‌پور تاريخ: پنجشنبه 28 تير 1403 ساعت: 15:24

میخوام امروز برم که تموم کنم. منتظر تماس هستم که ساعت مشخص بشه. دو روزه انگار چشمام تار میبینه، خط های نوشته های توی کامپیوتر هم سیستم سر کار هم اینجا. سام اینجاست و داره با خوشحالی و جیغ بازی میکنه. امروز که از خواب بیدار شد کسی نبود اطرافش، بغلش کردم دستاش رو گرفت دور گردنم و محکم منو چسبید. دنبال جای امن و آرومی بود که دوباره چرت بزنه. رفته بودم بالا وسایل رو بیارم، دادمش دست یکی دیگه و اون گلدون رو آوردم گذاشتم کنار بقیه وسیله ها.دیگه میدونم علیرغم اون احساسی شدنی که مخصوصا با آهنگ ها و کلیپ ها میگیرم، دلم دیگه نمیخواد ادامه بدم. نمی ارزید. ارزش بی ارزش شدن منو ندشت. با اینکه شاید جوابش باعث ناراحتی ام بشه ولی خیلی دلم میخواد بدونم چی شد که به فاصله چند ساعت همه چی عوض شد و شاید وقتی که اتفاقا باید پیگیری می شد هیچ خبری نبود و فقط سکوت بود و سکوت و بی خبری.خبر رسید که مقاله رفته روی سایت اونم با نفر اول شدن من! بی حوصلگی و عصبانیت از اونور خط مشخص بود. نمیدونم والا شاید حکمتی داشته این بار به نفع من به جبران چهار سال زحمات بدون منفعت.بازم خیر. بازم صلاح. بازم عافیت. آرزوی قلبی منه.

برچسب: نویسنده: نوید اکبری‌پور تاريخ: پنجشنبه 28 تير 1403 ساعت: 15:24

شب تاسوعا هر گوشه از گلستان شهدا دسته های عزاداری دیده میشن. به نیت اومدم. به اصرار خانم دکتر همیشه مهربون، توسط اون ها رسونده شدم. وقتی توی پیاده رو توحید بودم گوشیم زنگ خورده شده و جایی بین گیجی و درستی، شنیدم که "منم میام". به خانم دکتر میگم چی شده، کلی خوشحال میشه و قبل از سوار شدن تاکید میکنه حتما در جریان آخرین اخبار قرارش بدم:)حالا که رسیدم و جایی اوایل گلستان باید منتظر باشم، ترجیح میدم همون حوالی به گل هایی که میشناسم سر بزنم. فقط دایی جان رو هم اضافه میکنم چون دلم نمیخوام مخصوصا امشب که احتمال حضور آشنایی اون جا هست، دیده بشم. حتی تصمیم می گیرم مجید رو هم پیدا کنم و موفق میشم. به اون هم رو میزنم و تاکید بر خیر و صلاح بودن قضیه میکنم. چند دقیقه بعدش رو با خوندن دعاهایی از کتاب سبزی که همراه جدا نشدنی این مراسم ها واسه من هست، میگذرونم. یک ساعتی از تماس اول گذشته که گوشی زنگ میخوره و در حین آدرس دادن، دیده میشیم. خیلی آروم و با احتیاط ارتباط شروع میشه. زیاد دور نمی گردیم، با سر زدن به مزار چند نفر سردار و علیرضا، پشت ردیف قبور مطهری که علیرضا هم به همون جا تعلق داره، قرار می گیریم. با اینکه محل رفت و آمد هست ولی حداقل توی چشم نیست. دسته های عزاداری رو به تماشا وایمیستیم، یکی یکی چشمم به نمادها و عبارات خو می گیره. حالا بهتر میتونم صاحب امشب رو واسطه قرار بدم. وقتی میگم "یا باب الوائج" منو دریاب، "یا قمر بنی هاشم" خودت کاری رو درست بکن که میدونی درسته، تازه دلم آروم می گیره. این دو تا عبارت میتونن خریدار من و خواسته هام بشن. هنوز نمیدونم چی درسته ولی دلم رو گره زدم به قمر بنی هاشم که هیچ حاجتی رو بی نتیجه نمیگذاره.

برچسب: نویسنده: نوید اکبری‌پور تاريخ: پنجشنبه 28 تير 1403 ساعت: 15:24

ایمیل اومده که مقاله شما به دلیل وجود موارد مشابه، مورد پذیرش قرار نگرفته و در آخر هم اظهار امیدواری کرده در آینده، پذیرامون باشن! خب بی وجدانا دو سال قبل اینو نفهمیدین؟ لازم بود این چند وقت بارها درخواست ویرایش و اصلاح بدین؟ آخ گه دلم میخواد با همین دستام خفه تون کنم. شما که نمیدونین آدما امیدشون به چه چیزایی که هست و نیست. نمیدونین که صبر چند ساله و تهش نرسیدن چه حسی داره. آخ که اگه بدونین.صبح علیرغم اینکه لباس پوشیده بودم و آماده رفتن به سرکار بودم اما با حالت افتضاحی که از دل پیچه و به هم خوردگی گوارش داشتم، مجبور شدم خونه بمونم و تا همین الان به جز خوانش69 صفحه از کتاب "بعد از ابر" هیچ کار مفید دیگه ای نکردم. احتماالات زیادی داشت از چاییدگی و ویروسی شدن تا سردی شدن بدنم و سردی خوردن، اما خودم حس میکنم بخاطر اون حدودا 1 ساعتی بود که فقط داشتم دفاع میکردم از خانواده و آبرو و اینکه اجازه ندم کسی حرف بیخود بزنه یا فکر مزخرف بکنه. از نتیجه کار خودم خوشحالم، قبلا چند بار گفته بودم خانواده ام فارغ از تفاوت هایی که باهاشون دارم همه چیز منند و حق نمیدم کسی بخواد دهن وا کنه. امروز اصلا مهم نیست که خیلی سرد جواب پیام دادم و بعدش هم خبری نگرفتیم، انقدری این اتفاق مهم نیست که نگرانمم نکرده، من بابت زندگیم به احدی توضیحی بدهکار نیستم. هر کسی هم میخواد باشه.امروز بابا میگفت بابا اینجا که هستی هنوز کسی رو نشوندی سرجاش اگه خواستی بکنی قبلش بگو آمادگی داشته باشیم، هر چند با طنز گفت منم به طنز جواب دادم این کار نتیجه تربیت نادرست بچگی ام هست که عزت نفس و اعتماد به نفس بهم ندادین و الان با کوچکترین حالتی که بخواد در حقم ناحقی بشه، به جبران همه این چند سال مظلوم بودن و کوتاه اومدن دیگه اجاز

برچسب: نویسنده: نوید اکبری‌پور تاريخ: چهارشنبه 13 تير 1403 ساعت: 9:57

صفحه بندی